چهارشنبه پانزدهم دی 1389
تولد 8 نفره رايا كه عكساش از يك ماه پيش جا مونده:
رايا با نشانه هايي كه ياد گرفته مي تونه كلمات رو بخونه و ما ذوق مرگ مي شيم از اينهمه علاقهاش به خوندن و البته نوشتن كه كلمات رو از چپ مي نويسه و هر چي بهش ميگيم سال آينده نوشتن رو ياد مي گيري تو گوشش فرو نميره مثلا مامان و بابا رو از چپ مي نويسه شكل ظاهرش خوبه ولي با رسم الخط اشتباه.
رايا چند وقتي است كه منچ بازي رو ياد گرفته البته به روش همايوني:
1- ما حق جلو زدن از مهره رايا رو نداريم
2- ما نمي تونيم مهره رايا رو بزنيم
3- راي حتما برنده است
4- در آخر به اين نتيجه مي رسيم كه ما حواسمون جمع نبوده ولي رايا خيلي حواسش جمعه و حرفه اي بازي مي كنه
اينم دختر همسايه و همبازي رايا:
رايا اولين كنسرت كلاس موسيقي رو با خوبي پشت سر گذاشت ولي قبلش خيلي استرس داشت و مي گفت دلم داره به هم مي خوره منظورش دلشوره بوده. ولي بعد از اتمام كنسرت خيلي راضي بود اميدوارم با اين كنسرتها خجالتش جلوي جمع بهتر بشه.
اينم شام غريبان خونه مامان جون دو ساعت در تاريكي بوديم و رايا شمعها رو حمل مي كرد.
و آخرين خبر اينكه مامان مهربون كه من باشم تو اين سرماي زمستان رايا رو براي شنا ثبت نام كردم و مثل خ ... پشيمون هستم. نيست اصلا سرما نمي خوره با اين سرما و شنا قوزه بالاي قوزه.
دوشنبه بیست و دوم آذر 1389
براي ثبت در تاريخ
با ايام محرم سوالات ديني رايا هم افزايش پيدا كرده است.
رايا: چرا اماما همشون يه شكلن؟
مامان: نه كي گفته؟
رايا: خودم ديديم اصلا صورت ندارن
مامان:به خاطر اينكه خيلي ادمهاي خوبي بودن ما صورتهاشونو نوراني ميكشيم.
رايا: چرا همش توي تلوزيون شمشير دارن و سوار اسبن؟
مامان:خب چه ربطي داره به نوراني بودن اونها داره و چون اون موقع ماشين نبوده سوار اسب مي شدند.
رايا: هيچي من فكر مي كردم آدماي خوب شمشير ندارند، حالا كه دارند براي منم يه شمشير واقعي بخر.
رايا: حضرت ابالفضل چه جوري بدون دست براي بچهها آب مي آورده؟
مامان: خب با اون دستش كه قطع نشده.
رايا: مگه درد نداشته چه جوري مي تونسته؟ مگه آبه خوني نميشده؟ مگه بچهها وقتي دستشو ديدن نگفتند ديگه آب نمي خواهيم؟
و هزاران سوال ديگه.
رايا: آيا فقط تو ايران امام ها رو ميكشتند و جنگ ميشده يا توي آ م ر ي ك ا و ك ا ن ا د ا هم جنگ ميشده؟آيا ما هنوز از اون امام ها رو كه صورتشون نورانيه و قيافشون معلوم نيست رو داريم؟
در همين راستا قرار شده از داستان عاشورا را كه توي مهد برايشون گفتند تقاشي بكشه. يك نقاشي بسيار زيبا كشيده با يه بچه قنداقي. ميگه: مي خوام اينجا رو چمن بكشم . ميگم: ولي اونجا صحرا بود و كوير. با احساس بسيار مي گه: مگه بچه اينقدري رو ميارن تو خاكها و بعدش اضافه ميكنه تو فيلم مختار ديدم كه همش خاك بود ولي من بچهاي نديدم. و در آخر زمين رو نه سبز و نه قهوهاي ميكنه و از خيرش ميگذره. فكر ميكنم احساسش با واقعيت همخواني نداشته و ترجيح ميده نقاشيش همينجوري بمونه.
دوشنبه پانزدهم آذر 1389
تولد مهد
قبل شروع مراسم:
و اينم عكس تكيش:

به پرده زيبا پشت سرش توجه كنيد كه چقدر صاف است
منتظرم عكساي خود مهد بياد ببينم چه جوري شده.
و مراسم شمع فوت كني دست جمعي:
دوشنبه پانزدهم آذر 1389
پاييز
اينم پل بسيار زيبا ساخته دست روستاييان:
و دو هفته پيش سفري به اقليد داشتيم متاسفانه براي مراسم ختم مادر بزرگم اين هم در ميان مسير :
سه شنبه دوم آذر 1389
دندون رايا
رايا: مامان خاله بهمون گفته فردا قايق نباشيم فيلمبردار مي خواد بياد فيلم بگيره. راستي مامان يعني چه قايق نباشيم؟ 
رايا: مامان امروز با استفاده از ديضي كلاغ كشيديم.
مامان: رايا ديضي ديگه چيه؟
رايا: همون كه شكله دايرهاست ولي كشيدهتره.
مامان:عزيزم اون بيضي ست.
رايا: نه خير خاله ميگه ديضي
8 آبان متوجه دندون لق رايا شدم و 20 آبان رايا جون بي دندون شد. و صد البته كه فرشته مهربون هديه هايي از جنس بن تن تهيه كردند.
اينم عكسي از 20 روز پيش كه همه جا رو مه گرفته بود و عجب هوايي بود.
بازم گلي به گوشه جمال رايا جون كه از طبيعت گردي و زير بارون رفتن دست مامانشو از پشت بسته و همكاري لازم را مبذول مي فرمايند ولي ناگفته نماند كه با خريد و ويندو شاپينگ به شدت مخالفت مي كنه. بچم مي خواد من و باباشو راضي نگه داره خودتون استنتاج رو كامل كنيد و نتيجه بگيريد.
الان نقاشيهاي رايا از گل و بوته و خونه و هواپيما تبديل شده به يه سري شكل و شمايل مربوط به مرد عنكبوتي:
نوشته پايين صفحه نتيجه تلاش بي وقفه رايا در ياد گرفتن اسم اين موجود بوده بايد ميديديد كه چه زحمتي كشيد تا ياد گرفت.
